خرید بک لینک
دو سال تمام هر روز ششتا قرص میانداختم بالا. قرصهای سنگین و اعتیادآوری که روانپزشک کلاهبردارم مثل نقل و نبات برایم مینوشت. هر ماه هم یک مرض جدید برایم پیدا میکرد. از اختلال اضطراب شروع کرد تا رسید به بدترین. دفتر خاطرات آن دو سال را توی چمدان مهاجرتم گذاشتم که هیچوقت یادم نرود دیگر از تابستان نود و شش به بعد زندگی نکردم. کابوس ترسناکی بود که فقط چند ماه از بیداری میگذرد. یک دفتر قرمز رنگ که ماهی یکبار چیزی روی صفحههایش با عجله یادداشت میکردم. جایی یک یادداشت، شبیه نامه عاشقانه به قرصهای اعصابی که هرروز میخوردم و روانپزشکم نوشته بودم. چیزی شبیه اینکه "آه دپاکین و آلپرازولام مهربانم. دکتر خوبم. کاش میتوانستم در آغوشم بگیرمتان". همین نامه عاشقانه تکانم داد. درست حتی به یاد نمیآوردم. شبیه یادداشتی بود که کسی در خماری مواد یا در گیجی خواب نوشته باشد. یادم پرید به چند زن که میشناسم و چندماه پیش معاشقهی نسبتا مشابه با قرصهای اعصابشان را جایی خوانده بودم و بیشتر بههم ریختم. تنهایی این زنها. من هم که حالا دیدار روی ماه مادرم، خواهرانم، خواهرزادهام و دوستانم را به این گرازها فروختم که دیگر قرص نخورم. خوبم. یاد که برمیگردد اما. کثافت آن سرزمین دوستانم را مریض و آزارگر کرد و مادرم را پیر. مردم پاک را کشت و تصویر بدنهای پاره و سوراخ را عادی کرد. باورم نمیشود ویدیویی دیدهام که دو نفر آدم زنده در آن به دوربین زل میزنند و با بغض خداحافظی میکند و پس از قطع آن، به خاطر نداشتن نان، هردو خودکشی میکنند. ویدئوی مرگ مردم توسط پلیس. ویدئوی سر بریده. صدای ضجهی زنان. ویدیویی که مرد حراستی کفشش را روی سینه زنی که بر زمین کوبیده میگذا

برچسب: نویسنده: علی صالحی تاريخ: چهارشنبه 18 خرداد 1401 ساعت: 19:47

صفحه بندی